یاران از شنیدن این سخن خوشحال شدن و همراه حضرت مسیح به بیرون شهر رفتن
اتفاقا گنجی را در خرابه ای پیدا کردن و با خوشحالی به حضرت مسیح گفتن که
یافتیم !یافتیم ! آنچه که شما فرمودید را یافتیم !
حضرت نگاهی کردن و گفتن اینکه گنج نیست تمام رنجه و فقط نگرانی و رنجش گریبان گیر آدم میشه
پس به راه خودشون ادامه دادن
در راه پسرکی جوان را دیدن که بر روی تخته سنگی نشسته و زار زار گریه می کند
حضرت ناراحت شدن و پرسیدن که ای جوان این گریه کردن تو بهر چیست ؟
جوان گفت : من عاشق دختری هستم ثروتمد که چون آستینم پاره است پدرش با ازدواج من با اون دختر
مخالف است و میگه شرط ازدواج اینکه هفت تا شتر جواهر و طلا بیاری !
حضرت مسیح گفتن ای جوان تو هفت شتر بیاور تا بگویمت چه کار کنی !
پسرک هفت شتر با زحمت از دوستانش به امانت گرفت و نزد حضرت مسیح آمد
سپس حضرت نگاهی به ریگ های بیابان کردن و تمام به یک آن به جواهر تبدیل شدند و
گفتند این هفت شتر را از جواهر پر کن و نزد آن پدر برو
پسر با خوشحالی چنین کرد و سر انجام به آرزوی خود رسید
در شب عروسی که با خوشحالی و شادمانی به سمت هجله عروس می رفت ناگاه سوالی به
ذهنش خطور کرد که آن فرد با یارانش که پابرهنه و ژنده پوش بودن چرا برای خودش چنین معجزه ای
نمیکرد و اصلا کی بود و از کجا پیدایش شد ؟
پس سراسیمه مجلس را رها نمود و برای پیداکردن جواب به سراغ آنان رفت و دید بر روی تخته سنگی
نشسته و در آنجا استراحت می کنند !
رفت و از حضرت مسیح پرسید چرا شما که به این قدرت دانایی دارید برا خود و یارانتون چنین نمی کنید ؟
حضرت فرمودن آنها در قبال عروسی که ما به دنبال او هستیم ارزشی ندارد و مشتی سنگ و ریگ بیابان
است ، آن جوان پرسید پس چرا مرا از او که می گویید خبر نکردید ؟
حضرت فرمودن چون که نخواستی بدونی !
