تبليغاتX
ALONEYBOY
روزی حضرت مسیح به یارانش فرمود با من بیاید تا گنجی به شما نشان دهم

یاران از شنیدن این سخن خوشحال شدن و همراه حضرت مسیح به بیرون شهر رفتن

اتفاقا گنجی را در خرابه ای پیدا کردن و با خوشحالی به حضرت مسیح گفتن که

یافتیم !یافتیم ! آنچه که شما فرمودید را یافتیم !

حضرت نگاهی کردن و گفتن اینکه گنج نیست تمام رنجه و فقط نگرانی و رنجش گریبان گیر آدم میشه

پس به راه خودشون ادامه دادن

در راه پسرکی جوان را دیدن که بر روی تخته سنگی نشسته و زار زار گریه می کند

حضرت ناراحت شدن و پرسیدن که ای جوان این گریه کردن تو بهر چیست ؟

جوان گفت : من عاشق دختری هستم ثروتمد که چون آستینم پاره است پدرش با ازدواج من با اون دختر

مخالف است و میگه شرط ازدواج اینکه هفت تا شتر جواهر و طلا بیاری !

حضرت مسیح گفتن ای جوان تو هفت شتر بیاور تا بگویمت چه کار کنی !

پسرک هفت شتر با زحمت از دوستانش به امانت گرفت و نزد حضرت مسیح آمد

سپس حضرت نگاهی به ریگ های بیابان کردن و تمام به یک آن به جواهر تبدیل شدند و

گفتند این هفت شتر را از جواهر پر کن و نزد آن پدر برو

پسر با خوشحالی چنین کرد و سر انجام به آرزوی خود رسید

در شب عروسی  که با خوشحالی و شادمانی به سمت هجله عروس می رفت ناگاه سوالی به

ذهنش خطور کرد که آن فرد با یارانش که پابرهنه و ژنده پوش بودن چرا برای خودش چنین معجزه ای

نمیکرد و اصلا کی بود و از کجا پیدایش شد ؟ 

پس سراسیمه مجلس را رها نمود و برای پیداکردن جواب به سراغ آنان رفت و دید بر روی تخته سنگی

نشسته و در آنجا استراحت می کنند !

رفت و از حضرت مسیح پرسید چرا شما که به این قدرت دانایی دارید برا خود و یارانتون چنین نمی کنید ؟

حضرت فرمودن آنها در قبال عروسی که ما به دنبال او هستیم ارزشی ندارد و مشتی سنگ و ریگ بیابان

 است ، آن جوان پرسید پس چرا مرا از او که می گویید خبر نکردید ؟

 

حضرت فرمودن چون که نخواستی بدونی !

 

+ نوشته شده توسط امیرحسین در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 12:20 |