سلام به همه دوستای دور و نزدیک این دنیای مجازی
دوستایی که همیشه دیدن نظراتشون به آدم احساس زنده بودن نفس کشیدن و از همه مهمتر
اهمیت و توجه دادن رو میده !
خیلی خوشحال می شم ایندفه تحمل کنید این داستان بلند رو که ساخته تخیل و دور از واقعیت است رو
بخونید و نظر بدید !
این داستان هیچ زمان رخ نداده اما می تونه برای همه ما با رنگ بویی متشابه رخ بده !
----------------------------------------------------------------------------------
من باران 27 ساله ساکن تهرانم
به یاد دارم وقتی 18 سال داشتم قشنگ ترین خاطرات عمر من با آشنایی پسری با نام پدرام همراه شد
پدرام اون موقع 21 سال داشت و دانشجو بود
رشته پدرام هنر بود و همین امر باعث آشنایی ما در یک شب شعر شد
آخه اون اهل شعر بود و بیشتر شعر هاش رنگ بوی نیما رو داشت
چهره ملایم و با وقاری داشت
موقع شعر خوندن، احساس تو نگاهش موج میزد
اما اون چیزی که منو جذب خودش می کرد نجابت و سنگینی بود که
او در قبال دخترایی که خودشونو تیکه پاره می کردن از خود نشون میداد
اون با همه ملایم و با وقار صحبت می کرد .
تو میون اون همه دختر همیشه احساس می کردم توجه ای که به من داره مخصوصا
موقع شعر خوندنم با بقیه فرق می کنه
همیشه میون جمع خیلی تشویقم می کرد
حتی اگه شعرام مالی نبود او با استقبال برخورد می کرد
چند ماهی گذشت تا یک روز در یک مهمونی در باغی
اونو کنار ایون تنها گیر آوردم ( آخه همیشه دورو برش شلوغ بود)
در عین اینکه احساس می کردم از داخل بهم برق وصل کردن اما
به سمتش رفتم و سر حرفو باز کردم
اینجا بود که فهمیدم احساسم بهم راست میگه
از اون مهمونی به بعد من تنها کسی بودم از اون جمع
که میتونستم باهاش بیشتر باشم
بیرون برم نهارو با هم بخوریم و بلاخره اینکه بدون هیچ گونه مخالفتی از جانب خونه
به خونمون بیاد و با استقبال باهاش برخورد کنند
احساس می کردم خوشوقت ترین دختر عالمم و شانس در خونم رو کرده
این وضع ادامه داشت تا یک روز من تو کارگاه نقاشی بودم
گردنم از بسی که رو بوم خیره شده بودم خشک شده بود و بوی تینر خفمم کرده بود
یهو بوی عطر آشنایی به مشامم خورد
برگشتم پدرام دیدم با یک دسته گل .
با خنده گفت : خسته نباشی خانومی
بعد نشست کنارم
گفتم چه بی خبر!
با خنده گفت همین بی خبر بودنه که مهمه دیگه!
بعد دست کرد از جیبش یه هدیه کوچک در آورد که با روبانی تزیین شده بود
با خنده گفتم این چیه ؟
بعد چهرش حالت جدی به خودش گرفت و گفت با من ازدواج می کنی ؟
من که از شدت تعجب و حیرت شوکه شده بودم
نا خوداگاه گفتم : نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گفت چی ؟!!
گفتم یعنی .....آخه ...... چیزه ......!
پدرم چی ؟!
گفت می خوام اول نظر تو رو بدونم !
رو مو کردم به بوم گفتم :
من حرفی ندارم !
صدای خش خش اومد
کادو رو باز کرد !
و یهو دستمم رو گرفت و حلقه ای رو گذاشت کف دستم
صورتم گر کشیده بود ! اما دستام سرد ........عین تگرگ!
اصلا نمی دونستم چی بگم !
ناگهان زدم زیر گریه !
پدرام هول شده بود می گفت واسه چی گریه می کنی !
منم مثل ابر بهاری گریه می کردم
به سختی گفتم نیمدونم !
اونجا بود که خودرم رو ول کردم تو بغلش
احساس عجیبی بود
هم آرام بخش و هم اضطراب آمیز بود!
اونشب همین حرف رو پدرام جلوی پدرو ومادرم زد و
پدرم گفت :
باید ببینیم باران چی می گه !
و قرار شد که من یعنی فکرام رو بکنم و خبرشو بدم
از اون روز
هرجا و هر کجا که با هم می رفتیم
جذابیت خاصی پیدا کرده بود و دیگه از اینکه دستمو بگیره
هیچ هول و ولایی نداشتم
یک روز بعد از ظهر
منو پدرام مشغول کار روی یک شعر جدید بودیم
و چند ساعتی بود که پدرام به یک مصراع گیر داده بود و
ول نیم کرد اصلا اعصابش مثل همیشه نبود
بعد نشست کنارم
صورت تو صورت بهش نگاه کردم
و گفتم مشکلت چیه به من بگو
اولش منو من کرد
ولی وقتی بهم گفت
اونقدر برام غیره منتظره بود که
از تعجب زبونم بند اومده بود
اما نمیدونستم
چرا نمی تونستم مخالفت کنم با حرفش
شاید اگه هر کی دیگه این حرفو ازش می شنیدم صورتشو با دیوار یکی می کردم
اما اونجا زبونم بند اومده بود
دستشو گرفتم گفتم . . . نه پدرام نه!
خیلی آروم در گوشم گفت ما به زودی ازدواج می کنیم ! مگه نه !
اون روز وقتی برگشتم خونه بدون سلام و هیچ صحبتی رفتم تو اتاقم
سعی می کردم خودم رو قانع کنم
احساس گناه می کردم و از دست کارش متنفر می شدم
علاقم مانع میشد!
چند روزی گذشت و برنامه نامزدی ترتیب داده شد !
هر روز به روز نامزدی نزدیکتر می شد کمتر
تو دلم احساس گناه می کردم
تا بالاخره شبی رسید که فرداش نامزدی ما تو تالار بود !
ساعت 8 منو مامان رفتیم در خونشون
زنگ زدم !
مدتی معطل شدم تا
زهرا خانم (گارگر خونشون)
اومد دم درو با تعجب
به من نگاه کرد و گفت
ا....ِ خانوم نرفتین هنوز
پس چرا ما رو خبر ندادید !
گفتم چی می گی ؟
گفت سلام خانوم مگه دیروز با آقا و خانم بزرگ نرفتید !
گفتم کجا ؟
گفت ترکیه دیگه خانم !
آقا دیروز رفتن که با شما برن ترکیه !
خونه رو به منو قلوم سپردن تا بنگاه بیاد روش قیمت بذاره
بفروشن و................................................
من تنها یادمه با صورت خوردم زمین
دیگه هیچی یادم نمی اومد
وقتی چشم بازکردم خودم را با صورتی باندل شده دیدم که پرستار می گفت
دکتر رو خبر کنید
بهوش اومده
چند روزی بود که ظاهرا من بیهوش تو بیمارستان بودم
بعد یهو پدرام اومد تو ذهنم !
دوباره بیهوش شدم !
چهار ماه بعد !
آخه تا کی میخوای تو اتاقت بمونی
مادر .....یه نگاه تو آینه بکن شدی مثل مجسمه
رنگو رو نمونده برات
الهی خدا لعنتش کنه
الهی مادرت رو سنگ مردشور خونه ببینتت پدرام !!!!
یک سال و نیم گذشت
کارم شده بود نقاشی
غروب ...... پاییز......... خزون ............نمیه شب
ترانه (دوست باران) همیشه بهم می گفت:
آخه تا کی،.......... زندگی همش اینایی که تو می کشی نیست !
همه جوره سعی می کرد منو از خودم بکشه بیرون !
مثل یه خواهر............. مثل یه دوست.....!
خواستگار ها پشست سر هم میومدن
من بهانه می گرفتم
تحصیلات نداره
پولدار نیست
به ما نمیخوره!
سنش زیاده
خونه شده بود جرو بحث سروصدا
دیگه عرصه بهم تنگ شده بود
خسته شده بودم از بس که
حرفای درشت میشنیدم
از بس که عکس این پسر اون پسر رو مامان نشونم میداد
کار ما شده بود خاله بازی
این بیاد....... اون بره
تا اینکه به سرم زد
یه روز تو گالری
با کاتر رگم رو زدم
وقتی ترانه رسید
من غرق خون بودم
صداشو درست نمی فهمیدم
از حالتش
احساس می کردم جیغ میزنه
رسوندنم بیمارستان
دکتر ها می گفتن
به صورت معجزه آسایی زنده موندم
از اون روز به بعد تو هر مهمونی و مجلسی
صدای پچ پچی بود که از گوشه کنار میرفت رو اعصابم
پچ پچ ها:
آخی ....تفلکی..... چه قسمتی!
عجب دوره و زمونه ای شده بخدا!
آدم به کی می تونه اعتماد کنه
این سارای ما کور شده هی بهش میگم اینقدر با این دوس موستات بیرون نرو
ای بابا خوب چرا حالا ازدواج نکرده .....ماشا الله این همه خواستگار ... و.......
همین شد که ترجیح میدادم تو گالری بمونم
تمام زندگیم شده بود رنگ و رنگ و رنگ......
ترانه با CD آوردناش و اسرار های پی در پی کشوندم تو خط موسیقی
زیاد از آهنگایی که می آورد خوشم نمی اومد
کوچه بازاری بود.
تا اینکه یه روز لابلای CD هایی که برام می اورد
یه سی دی پر از خشو خوش که روش کجو کوله اینگیلیسی نوشته شده بود نظرم رو جلب کرد
وقتی گذاشتم
اولش شلوغ بود واسم بعد کم کم خوشم اومد
وقتی ترانه اومد بهش گفتم
ترانه بهت نمیاد.......... این سی دی از کجات؟
با تعجب گفت کدوم سی دی می گی ؟
گفتم ایناها !
گفت ای...خاک به سرم ..ببخشید به خدا ....این مال امیر دیونست !
اینجا چی کار می کنه !
امیر دادش ترانه بود خیلی به ندرت می دیدمش
همیشه تو اتاقش بود
ترانه می گفت عشق متاله..... همش خشونت
همیشه تیپ عجیب غریب راه میره
واسه همین کمتر دیده بودمش
به ترانه گفتم بازم از این سی دی ها واسم میاری
با تعجب گفت !
مگه دوست داری !
گفتم آره یه حس عجیبی بهم دس میده
خلاصه از اونجا شد که منم به قول ترانه رفته بودم تو تیپ متال
هر دفعه که می اومد دیدینم
با تغییراتی که میدید ازم می گفت
خدا عاقبتت رو بخیر کنه شدی یه پا متال باز
هرچی ما کم نگران این امیریم تو هم شدی عینه اون
چند ماهی گذشت
دیگه خیلی تو خونه بند نمی شدم
ازدسته کارای تکراریم خسته شده بودم
دنبال طرح های نو میرفتم
حس وحشتم نسبت به مردا کمرنگ شده بود
احساس عجیبی داشتم
احساسی متفاوت
هم مهربون بودم هم خشمگین
از حقم کوتا نیم اومدم
به قول ترانه یه پا متال بودم
امیر وصفم رو از ترانه میشنید
این بود که یه روز اومد دیدنم
دو ساعت تموم از آهنگ ها و کارای متالیکا system of a down و ....
و حس های عجیب کاراشون با هم حرف زدیم.
آخر سر ترانه خسته شد گفت:
بابا یه چی بگید که ما هم بفهمیم
اون روز گذشت و از اون به بعد
یه خط در میون امیر هم با ترانه می اومد دیدنم
خوشحال می شدم از دیدنش
خیلی خوب درکم می کرد
همیشه حرفاش و نگاهش برادرانه و دلسوزانه بود.
حالا دیگه پیش می اومد که
امیر تنها می اومد دیدنم
واز قول ترانه سلام میرسوند می گفت گرفتار بود نتونست بیاد.
همیشه ساکت بود
تا حرف نمی زدم ساکت می موند
بی شیله پیله و رک بود
بیشتر وقتا تو کارام کمکم می کرد
و با هم آهنگ گشو میدادیم
یه روز با خودش یه کامپیوتر آورد
گفت به دردت می خوره
این شد که ازش
کم کم کامپیوترم ..... یادم گرفتم.
به خودم اومدم دیدم چه قدر عوض شدم
حالا من از پیله خودم زده بودم بیرون
صبح ها تو هنرستان هنر درس میدادم و
بعد از ظهر ها تو شرکت پیشه امیر کار می کردم
اصلا باورم نمیشد اینقدر عوض بشم
پدر مادرم خوشحال تر به نظر می اومدم
هردفه مامان امیر رو میدید دعاش می کرد
میگفت باران هم مثل خواهرتونه
خدا عمرت بده امیر
اینو گوشه کنار ازش می شنیدم
یه روز عصر تو شرکت بودم
احساس کردم کسی که با امیر حرف میزنه صداش برام خیلی آشناست
با احتیاط اومدم پشت اتاق امیر و
اونجا بود که چشم خورد به پدرام
اولش داشتم پس می افتادم
بعد گفتم میرم خرشو می چسبم
اصلا می کشمش
دیونه شده بودم
تو این فکرا بودم که
در باز شد
رفتم تو آبدار خونه
وقتی رفت
با عصبانیت
گفتم این کی بود امیر؟
گفت مشتری
چه طور؟
چیزی شده چرا صورتت بر افروخته است !
گفتم پدرام بود!
امیر با عجله از پله ها رفت پایین
اما اون رفته بود
نفس نفس زنون امود گفت :
حتما بر می گرده
سراغ لپ تاپ گرفت ازم
بعد مکثی کرد و گفت
راستی شمارشو گرفتم !
اینجا بود که فکری زد به سرم
گفتم امیر یه خواش بکنم انجام میدی
با تعجب گفت :آره!
گفتم به هوای لپ تاپ می کشیش اینجا
گفت: که چی !
گفتم می خوام باهاش تسویه حساب کنم
گفت : دیونه شدی ؟ چی کار میخوای بکنی
گفتم : تو رو خدا .... به من اعتماد کن !
امیر گفت : ببین باران . . . . من حرفی از اینکه حاله یکی رو بگیریم ندارم اما ....
گفتم اما چی ؟
گفت : اما نمی خوام تو درد سر بی افتی !
گفتم : دیونه ... . چه درد سری ......اصلا به تو چه مگه واسه تو مهمه !
تو کاری که می گم بکن !
بعد یهو خیلی جدی امیر گفت :
چرا مهم نباشی ......من خیلی دوستت دارم ... اما توی احمق نمی فهمی!
گفتم : این چرت و پرتا چیه می گی !
گفت : باور کن ... . . . . . .بی خیال این پدرام شو .......منو دوستام حالشو می گیرم ok !
از اون که نه از من که آره خلاصه ....
یهویی داد زد سرم ، گفت بیشور خرابش نکن . . . . من تازه میخوام . . . . !
گفتم تازه میخوای چی ؟
گفت : تازه میخوام ......با تو............گفتم: خفه شو میفهمی چی می گی!
من بیوه ام .... داغونم.....درثانی از تو بزرگترم .......امیر داری پاتو از گلیمت می کشی بیرون....!
گفت: اما من تنها کسی ام که تونستم درکت کنم....!
اینو گفت و رفت از اتاق بیرون ...کمی بعد تلفن رو برداشت زنگ زد به پدرام گفت فردا یه سر تشرف بیارید دفتر مدلی که می خواستید پیدا شده...............
گوشی رو گذاشت اومد سمتم دسته کلید رو انداخت رو میز و گفت امیدوارم کار احمقانه ای نکنی .....رفت.
روز موعود رسید
ساعت پنج بعد از ظهر بود که پدرام وارد شرکت شد
از در اومد تو امیر اومد جلو گفت : بفرمایید بشینید تا لپ تاپ رو بیارم خدمتتون!
وقتی پدرام نشست
امیر اومد تو اتاقم و گفت امیدوارم کار احمقانه ای نکنی
من میرم و 20 دقیقه دیگه برم می گردم ok !
گفتم باشه
امیر آروم از پله ها رفت پایین
خشم همه وجودم رو گرفته بو
آروم از پشت بهش نزدیک شدم و با گلدون رو میزم محکم زدم تو سرش
بعد سری دست و پاهاشو با نوار حلقه ای (که برای بسته بندی جعبه ها به کار میرود) بستم
وقتی بهوش اومد
از تعجب کم مونده بود شاخ در بیاره
گفتم : سلام پدرام خان
ما رو نمی بینید خوشید!
گفت:باران!
گفتم تعجب کردی هان!
از قدیم می گن کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم میرسه !
البته تعجب هم داره چون گفتن آدم به آدم .....اما تو چی.....!
گفت : صبر کن ، همه چی رو توضیح می دم ........!
گفتم: خفه شو آشغال عوضی......!
محکم زدم تو گوشش !
گفتم یاده حلقه دادی بهم !
با کدوم دستت بود !
گفت: واسه چی می پرسی ! این مسخره بازی ها چیه ......بهت نیماد ....
گفتم خفه شو بگو ..... !
زد زیر خنده گفت: با دست راستم !
اما وقتی چاقویی رو که پشتم گرفته بودم در آوردم
ناگهان خندش جمع شد !
گفتم این دست مال منه نه تو
بعد با نهایت قدرت کشیدم رو مچش
شیون و فریادش به حدی بود که پرده گوشم می لرزید
چاقوی لعنتی کند بود اما بالاخره
کندمش!
باورم نمی شد ! اما اون دست پدرام بود که مثل لخته ای گوشت تو دستم گرفته بودم
پدرام از درد کم مونده بود تخم چشمش از حدقه در بیاد !
دستشو پرت کردم تو صورتش گفتم
پشیمون شدم نمی خوام مال خودت
ناله می کرد و گه گاهی به زحمت می گفت: وای کمک یکی به دادم برسه .... این پاک دیونست ....!
بعد گفتم : نگران نباش خودم نجاتت می دم !
چاقو رو آرو م گذاشتم روی حنجرش !
گفتم می خوای خلاصت کنم !
البته کمی کنده ...ببخشید دیگه ......به خوبی خودتون ...به خدا!
یادم نبود تیزش کنم
با ناله می گفت از همتون شکایت می کنم
میدم دارت بزنن
بی شرف چی میخوای از جونم
کمک.........کمک...........تو رو خدا دست از سرم بردارید.
مگه من چی کر کردم ای خدا!
این حرفش منو عصبانی کرد
با شتاب رفتم سمتش
بی درنگ حنجرشو بریدم
خون قول قول کنان از دهنش میزد بیرون و آروم آروم چشماش رفت
اونجا بود که حالم بد شد و بالا آوردم .
بعد ترس همه وجودم رو گرفته بود
به خودم که اومدم دیدم همه جا پر از خونه!
سریع بلند شدم رفتم تو انباری و هرچی کارتون خالی بود آوردم
ریختم دورش
بعد یه کمم تینر روش
اومدم کبریت بزنم
که امیر فریاد زنون گفت:
خاک به سرم چی کار کردی!
پشت حفاظ در گیر کرده بود
اومدم سمتش گفتم برو
همه چی تموم شده برو
امیر می گفت : نه در وا کن بذا بیام تو
گفتم نه امیر این گندی که من زدم
برو تو ر خدا برو
امیر زد زیر گریه گفت: بذا بیام کمکت هنوز راهی هست
به سمت کبیریت رفتم
وقتی کبریت رو انداختم به آنی همه چی آتیش گرفت.
حتی لباسم....... مانتوم
آروم آروم داشتم از حال می رفتم و صدای نره های امیرو می شنیدم می گفت نه......نه ....ای خدای من .....!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پریدم ، هفت و نیم صبح بود !
این قشنگ ترین کاوسی بود که دیده بودم !
اما بیشتر از اون .....خوشحال بودم که.....با پریدن از خواب همه چی تموم شد !
اون روز پدرام هرچی زنگ شرکت رو زد کسی در رو باز نکرد و خیلی ساده همه چی تموم شد
.
.
.
به امید روزی که متال ها آدم و آدم ها متال شوند!
.
.
.
.
پایان!