شب و روز از پی هم بدون کم و کاسی می آیند و می روند
صبح مثل همیشه خیابون ها شاهد چهره های از خواب پریده و ژولیده پولیده تو هم رفته مردمان که گه گاه پشت یه من کرم و عطر و ... پوشیده شده اند
بی صبرانه و از روی قاعده کارمندان بیچاره با رفتن به ادارات و محل کارشون ،به انتظار میزهای سرد بی روح پایان می دهند، و هنوز خواب و خستگی شب گذشته از ذهن ها پاک نشده که موتور جوش های ساختمان های نیمه کاره ،غرق در آهن و سیمان آسایش اول صبح رو از اهل محل دریغ می کنند و کارگرانی که هر روز سر گذر با شور و شوقی که بیشتر از روی اجباراست
با نگاه هایی ملتمسانه خود را تقدیم تقدیری می کنند که کارفرما های خشک و بی روح در آخر روز پس از کلی عرق و گرد و خاک خوردن در کف دستانی گونی مانندشون میذارن و این چرک کف دست آبروی کارگر بی چاره رو در برابر سیلی از شکم های به انتظار مانده تا طلوع بعدی حفظ می کند.
کمی اونطرف تر جیغ های مستانه کودکان تعطیل شده تابستانی به گوش می رسد که ناشی از تصور مبهم تعطیلات تابستونی و فرار از مسعولیته . علارقم چهره شاد بچه ها نگرانی و بی حوصلگی از اومدن تابستون در نگاه مادران و پدران موج میزند و بی آنکه صدایی بشنوی گوشت از نجوای غم انگیز- کی این تابستون تموم میشه ما یه نفسی راحت بکشیم - پر میشه .
حالا دیگه ظهر شده و همون مردمان دوباره از روی قاعده و نظمی وحشتناک بدون میل باطنی و در اجباری گره خورده با نام زندگی خسته و کوفته روانه صف های طویل آهن پاره هایی بزرگ و کوچک می شوند تا شاید بتوانند خود را برای ساعاتی همچون کبک در آلونکی سیمانی که تنها هنرش قبض های آب و برق و .... میباشد پنهان کنند و اینجاست که خوشبختی رو در چهره کلاغ ها و پرندگان شهر میتوان دید چرا که اونها از دادن قبض هایی طویل و نفس گیر محرومند و شاید از روی همین امر است که مادام بال های خود را بر سر ما گشوده و بانگ می دهند که ای آدمی بدا به حال شما که آزادی از آن ماست و حال آنکه شما دربندید .
اوج ظهر، کار کردن رو حتی برای مورچگان بار کش که تابستان رو برخلاف کودکان فرصتی برای ذخیره و تالاش و کار میدانند سخت می کند کارگران داغی پتک ها ی آهنی که با گرمای خورشید دستشون تو یه کاسست رو بجان می خرندو همچنان کار می کنند .
گه گاه نگاه ها در اوج حصرت به سمت آهن پاره هایی گران قیمت می افتد که یک من فیس وافاده رو در زیر باد خنک کولر های خودشون می برند و تنها یک چرا به هزاران چرای ذهن آدمی اظافه می کنند که به راستی چرا ؟
مادر مرده ای مثل اون با خلیفه در بغدادی مثل این هر دو عاقبت در یک جا جمع میشن پس چرا !
مشکل آدمی و شاید تنها هنر او همین چرا گفتن است ! و مادام به خود می بالد اما خبر ندارد که میلیون ها سال است که چهار پایان چرا گفتن را به سکوت ترجیح دادند و خود را تسلیم آنچه که رقم خورده است کرده اند .
اما همون سکوت در دیدگاه آدمی به نشانه رضایت تفسیر می شود و شاید همین امر است که اجازه می دهد دیگران برای ما رقم بزنند ، حرف بزنند و ....
بلند شدن سایه ها برای هر کسی یک معنی می دهد و همگان از این بابت رضایت ندارند اما کارگران خوشحالند زیرا وقتی سایه ها بلند می شوند آنان می توانند به آلونک های خود برگردند و نقش یک پدر را با تمام کم و کاس های خاص خودش ایفا نمایند
کودکان دیگر میل به فریاد ندارند و دوری از خانه و کاشانه و ذوغ خوردن یک لیوان آب خنک پس از به دو به دو کردن های بی پایان تعطیلات تابستان آنها رو به خونه می کشد .
حال دیگر نور سوزناک خورشید جای خود را به دست نشانده های ادیسون می دهند و سو سو کنان روح او را شاد می کنند .
اینجاست که سیل دوم جمعیت که بیشتر آنان جوانند خیابان های شهر را پر می کند و کافی شاپ ها رستوران ها موسسه های آموزشی سینما ها پارک ها و خلاصه همه جا زیر پا می ذارند
وضعیت موبایل ها و لپ تاپ های جدید همچنان شور و ذوغ استفاده رو در جوان ها حفظ می کند لوازم آرایش های جدید دکوری های ریز و درشت و زیور آلات و .... آنگیزه خرید را در نگاه های پشت ویترین تحریک می کنند اما با کدام پول با کدام سرمایه
البته عده ای جیب پدران خود را با جیب خود یکی میدانند و کمتر هم به مشکل می خورند
اما داغ دل آدم اونجایی تازه می شه که دستان گره خورده دو جوون دلباخته رو در پشت ویترین های مغازه ها می بینه که همه چیز رو با چندر غاز ته مایه جیب خودشون می سنجند و همین امر اون ها رو از زیر یک سقف بودن محروم می کند!
آه سقف ! واژه عجیبیست ، بودنش مایه عذاب است ، رفتن به زیرش کار هر کسی نیست و از همه مهمتر بودن و ماندن زیر یک سقف هنریست که به دست فراموشی سپرده شده است
پس از اتلاف وقت های طولانی سرانجام همان مردمان دلتنگ سقف های خود می شوند و با آمادن شب هرکسی زیر سقفی چارچوبی بعضا سر دری کارتونی خلاصه جایی خود را راضی می کند تا آمدن صبح آنجا بمانند
مردمان در سایه شب خود را تسلیم پیله های خسته چشمان خود می نمایند و فارغ می شوند از آنچه که بودند چنانکه گویی از مادر زاده نشده اند عاشق یا فارق نبوده اند حتی فارغ از مال و ثروتی می شوند که تمامی روز به دنبال آن می گشتند .
شب مرد است همه را به دل خود جای می دهد بی آنکه بداند آنکه در دل خود جای داده فقیر است یا غنی ،عاشق است یا فارغ.
حال سوال اینجاست تا کی ؟
آیا زندگی این است !
+ نوشته شده توسط امیرحسین در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت
8:51 |