تبليغاتX
ALONEYBOY

داستان درخت

درخت کنار رود ایستاده بود و خیره به آب نگاه می کرد و ریشه هایش را در رود پهن کرده بود

 به رود گفت خیلی سردی و تند

رود جواب داد نه سردی من و نه تندی من به کار تو می آید آب را بنوش!
درخت بازهم گفت کجا می روی با این عجله؟

رود گفت به دریا!

درخت گفت دریا کجاست؟

!رود گفت جایی است که همه رودها به آن می رسند و پر است از آب  ،آبی گرم و آرام!
درخت گفت من را هم با خود می بری!؟
رود گفت نمی توانی با من بیایی!
درخت گفت می توانم !
رود گفت بیا برویم !
درخت خواست برود ولی ریشه هایش در خاک بود ونمی توانست تکان بخورد!

رود خندید و گفت دیدی گفتم نمی توانی!

درخت غمگین شد و به فکر فرو رفت!

رود گفت فکر نکن دریا رفتن تو با نابودی یکسان است درخت های زیادی با من به دریا آمدند

ولی دیگر درخت نبودند!
درخت گفت از دریا بگو!
رود گفت دریا دریاست!آبی است و بی نهایت!آرم است و خشمگین !بزرگ است و مهربان و بخشنده!

مردمان روزی می گیرند از دریا و من هم می روم تا با او یکی شوم!
درخت گفت یکی شدن یعنی چه؟
رود گفت یعنی اب شیرین من شور میشود و آب سرد من گرم

!ماهی های من می میرند اگر با من تا آنجا بیایند و ماهیان دریا از خنکی من خوشحال می شوند

و من دیگر من نیستم دریا می شوم!
درخت گفت مرا هم ببر!می خواهم دریا شوم!
رود گفت بیا برویم و خندید!
درخت گفت نمی توانم کمکم کن!
رود گفت باید ریشه کن شوی!!!
درخت پرسید درد دارد!؟
رود گفت نمی دانم درخت نیستم ولی درختانی که با من آمدند می گفتنتد درد زیادی دارد!
درخت گفت مرا ببر!
رود گفت صبر کن تا آخر هفته سیلی می آید و من تو را با خود خواهم برد!
و درخت صبر کرد!
و هفته بعد صدای غرش رود بلند بود و خشمگین می غرید!
به درخت گفت آماده شو برویم!
درخت گفت می ترسم!
رود گفت صبر نمی کنم تورا می برم ریشه هایت را شل کن و خود را در من رها کن!
و درخت صدای شکستن شاخ و برگش را شنید و درد ریشه ها با آسمان بلند شد!
درخت بیدار شد و دید به سرعت در حرکت است و رود می خندد!
رود گفت بالاخره با من همسفر شدی
درخت گفت واقعا!!!؟
رود گفت دریا را می بینی!
درخت به جلو نگاه کرد و آن آبی بیکران را دید!
درخت گفت بی حسم !
رود گفت ریشه نداری ولی دریا تو را در آغوش خواهد گرفت !
درخت دیگر نمی شنید!
کمی دورتر از ساحل جزیره ای مرجانی وجود دارد و درخت قصه من در دل مرجانها با ماهی های کوچک رنگی صحبت می کند و داستان  رود و دره و سبزی را تعریف می کند و ماهی ها با تعجب می گویند!راست می گویی!!!و درخت قصه من دیگر درخت نیست دریاست!

 

نویسنده : درخت !

 

+ نوشته شده توسط امیرحسین در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:2 |