تبليغاتX
ALONEYBOY

بعد از ظهر ساعت 7:30

 

از دانشگاه می اومدم که در خیابان احمد آباد

 

با سیلی از جمعیت مواجه شدم !

 

اول گفتم لابد به خاطر انتخابات

 

چون ستاد های انتخاباتی تو این راسته خیلی تبلیغ می کردند .

 

هول لو ولع مردم رو که دیدم گفتم :

 

قحطی شده!

 

قرار زلزله بیاد!!!

 

نکنه جنگ شده!

 

نه مردم قیافشون مبهم بیشتر تا نگران

 

با تعجب گوشه ای وایستادم !

 

 نگاه کردم :

 

وای اینو ببین چه بامزس ! خاله سودی اینا از همین خریدن !

 

مجید دوست عمم الهه شوهرش

 

 همینو خریده براش (آخه سال ازدواج شونه)

 

مرد(مجید): او جدی 680 هزارتومنه !

 

زن :با نگاهی که داد میزد خاک توسرت : خوب دوسش داره دیگه !

 

کمی اون طرفتر

 

بابا بهم میاد ،آره بابا ولی ماه پیش عین اینو نخریده بودم !

 

اه خوب این رنگ سال می گن !

 

دمه مبل فروشی :

 

سعیده اون مشکی  رو می بینی

 

سعیده : کدوم!!!! ، اونیکه پایش فلزی !

 

او... اون.... گرونه ........ولش کن .

 

بعد دمه بانک سپه رسیدم اونجا بود که با دیدنه سبزه و ماهی تازه فهمیدم

 

که همه این هیاهو واسه شب عیده !

 

عید!

 

آه هر دفه اسمش میاد دلم می گیره !

 

شاید:

 

چون سال میاد و میره ما همچنان تو حماقتامون موندیم(خودم رو عرض می کنم

)

چون دغدغه عیدی کارمندا هنوز به جای خودش باقی

 

چون خیلی از پدرا اسمه تعطیلات و  سفر که میاد شرمندگی و خجالت  تو

 

صورتشون موج می زنه

 

چون واقعا بچه ها هیچ تقصیری ندارند وقتی

 

هم سناشون سر کلاس با تعریف از مسافرتاشون دلشون رو آب می کنند!

 

چون همه دوست دارند با شیزینی و آجیل شب عید از مهمونای نوروزیشون

 

 پذیرایی کنند (البته اگه ....)

 

چون شاید ما ها که کمی  بزرگتریم بتونیم درک کنیم که همین لباس ها

 

واسه عیدم خوبه اما ،بچه ها چی؟؟؟؟؟؟؟

 

چرا اگه 28 اسفند یکی اومد خونمون می شه با یه چایی ازش پذیرایی کرد

 

اما نمی فهمم تو این دو روزه چه تحولی تو جهان و تو آبرو ما رخ می ده

 

که درگرو دو کیلو میوه و شیرینیه!

 

البته سنت پذیرایی از مهمون واقعا یک کار خدا پسندیده ای که بزرگان ما

 

همیشه سفارش کردن پس نباید مختص عید باشه !

 

دید و بازدید و احوال پرسی و دل جویی از پیر ها و بزرگتر ها همیشه توصیه

 

 شده چون هیچکی از فردا خبر نداره !

 

پس همیشه می تونه عید باشه

 

اصلا می گن عید یعنی روزی که آدم گناه نکنه !

 

حالا ما تخفیف می دیم !

به خودم می گم تو یه عادت بد یه حرکتی که خودتم می دونی زیاد پسندیده

 

 نیست رو بذار کنار!

 

اگه تونستیم !

 

جدا نمی خوام با این حرفا دلگیرتون کنم که بگید :

 

ای بابا ما تو کل سال یه عید بیشتر نداریم

 

پس کی تفریح کنیم

 

یا شما خانم ها بگید

 

ای بابا مام دلمونو به دیدن چارتا بوتیک خوش کردیم !

 

یا بگید ای بابا اینم که همش مردس

 

عید خوب خدای نکرده سال نو می شه و از این قبیل فکرا !

نه !

من قبول دارم

 

اما خودم به شخصه یه حرکتی زدم

 

تو یه فایل Word اول هر سال آرزو ها و اهدافم

 

روحیه و عقایدم و اخلاق هایی که دیگران می گن خوبه یا بدو نوشتم

 

اول سال بعد یه نگاهی می کنم ببینم

 

به کدوم هاش رسیدم یا کدوم هاشو ترک کردم و شایدم

 

از دست دادم

 

اوجا اگه اخرش راضی بلند شدی از پاش اون وقت خوشحال باش که تو یه

 

سال بزرگتر شدی

 

اگرم بد تر دلت گرفت

 

به جای ناراحت شدن یه استارتی باشه برات که امسال به

 

همه اون چیزایی که می خوای برسی !

 

امید وارم که همه از پای سفره دلشون شاد بلند شن

 

نوروز امسال فرصت خوبیه امتحان کنید ! (با یه کاغذ و قلم هم میشه )

 

 

   

+ نوشته شده توسط امیرحسین در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 9:35 |
 

سلام

می خواستم یک داستان بذارم

اما یک کار جدید

من داستان رو خوندم بعد یک سری تصویر

 تو ذهنم نقش بست

تو اینترنت گشتم شبیه اون تصاویر رو پیدا کردم

حالا شما نگاه کنید ببینید من چی خوندم به نظر شما ؟

تصویر ۱

۲

۳

۴

۵

 

 

 

+ نوشته شده توسط امیرحسین در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 15:35 |

عاشقی محنت بسيار کشيد

تا لب دجله به معشوق رسيد

نشده از گل رويش سيراب

که فلک دسته گلی داد به آب

نازنين چشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دل سوخته بود

ديد در روی شط آيد به شتاب

نوگلی چون گل رويش شاداب

گفت:به به چه گل رعنايی است

لايق دست چو من زيبايی است

حيف از اين گل که برد آب او را

کند از منظره ناياب او را

زين سخن عاشق معشوق پرست

جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود اين مثل آن مايهء ناز

که نکويی کن و در آب انداز

خواست کازاد کند از بندش

اسم گل برد و در آب افکندش

گفت:روتا که زهجرم برهی

نام بی مهری بر من ننهی

مورد نيکی خاصت کردم

از غم خويش خلاصت کردم

باری آن عاشق بيچاره چو بط

دل به دريا زد و افتاد به شط

ديد آبی است فراوان و درست

به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پايی زد و گل را بربود

سوی دلدارش پرتاب نمود

گفت:کای آفت جان سنبل تو

ما که رفتيم ٬ بگير اين گل تو !

بکنش زيب سر ٬ ای دلبر من

ياد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن

عاشق خويش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما

که زخوبان نتوان خواست وفا

عاشقان را همه گر آب برد

خوب رويان همه را خواب برد

ایرج میراز

+ نوشته شده توسط امیرحسین در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 20:23 |