تبليغاتX
ALONEYBOY
 

 از این به بعد سعی بر اون گذاشتیم تا با همکاری چند تن

    از دوستان با حال گزارشی تصویری از اماکن تفریحی تاریخی

          تجاری و ... مشهد تهیه کنیم که امیدواریم مورد توجه دوستان قرار گیرد            

                                     

پیشنهاد می کنم برای دیدن واضح تر عکس اونها رو سیو کنید بعد نگاه کنید

right click>save picture as

  

 

 

      حضرت رضا ۱

                                                  حضرت رضا۲

                                    حضرت رضا ۳

قدیمی ترین ساعت که در صحن مبارک حضرت رضا قرار دارد و حتی پس از به توپ بسته شدن حرم توسط روس ها سالم و برجا یاد خاطر آن دوران را با معماری خیره کننده اش زنده نگه داشته است

گمبد سبز

یکی از قدیمی ترین میدون های شهر مشهد که خانه قایی رو در دل خودش قرار داده و به گمبد سبز معروفه

 

از یاد رفته

 این خانه قدیمی واقع در خیابان عنصری  با معماری سنتی یک اثر هنری تمام عیار است که متاسفانه به دست فراموشی سپرده شده و در حال خراب شدن است

نمایی از پنجره همان خانه 

 

خانه ملک

حاج حسین ملک یکی از باغ داران و زمین داران قدیمی مشهده که می شه گفت در زمان خودش نصف مشهد به نامش بوده از معروف ترین آثار به جای مانده می توان به باغ بزرگ ملک خانه ملک و ... اشاره کرد  او قبل از مرگش ثروتش را وقف حضرت رضا کرد

 

گرمابه سعدی

این اثر هنری هم با بیش از ۶۰ سال قدمت فراموش شده و تنها در حال دستو پنجه نرم کردن

 با زمان است . نکته جالب اینه که صاحبش دوش در دوش هنوز این گرمابه قدیمی را با خدا سال سن

همراهی می کند

 

امیدوارم که مورد توجه دوستان واقع شده باشد

 با تشکر از دوست باحال و با صفای خودم حسین متین که در تهیه این گزارش بنده رو یاری فرمودن  

 

بنا به گفته دوستان به علت حجم بالا عکس ها  ممکن به مشکل برخورد کنید

من لینک اونا رو میذارم اگر عکس ها بالا نیمد به وسیله این لینک ها اونا رو سیو کنید

http://i24.tinypic.com/zyaxxu.jpg

http://i24.tinypic.com/2hi486v.jpg

http://i20.tinypic.com/2rnzqrr.jpg

http://i21.tinypic.com/106bh4n.jpg

http://i23.tinypic.com/25k09r4.jpg

http://i22.tinypic.com/ncjqj6.jpg

http://i24.tinypic.com/2rdzpzb.jpg

http://i24.tinypic.com/2n234w0.jpg

http://i24.tinypic.com/25je879.jpg

http://i24.tinypic.com/7139s8.jpg

http://i22.tinypic.com/2psit7n.jpg

 

 

+ نوشته شده توسط امیرحسین در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 2:24 |

 

 

مدتی بود که خوابم می اومد 

حوصله در آوردن لباسامو نداشتم و همینطور رو مبل ولو شده بودم 

 سگگ کمربندم داشت اذیتم می کرد

با خودم کلنجار رفتم تا به زحمت لباسامو جسته گریخته در آوردم

همچین که سرم رو بالش رسید دیگه نفهمیدم

 

مدتی  گذشت  .....

اینبار از گرما کلافه شده بودم

پتو رو زدم کنار

 خیس عرق نشستم

دولا شدم از دم تخت آبو بردارم

چشم به ساعت افتاد فکر کنم 2 بود

باز یادم رفته بود آب بذارم بالا سرم

عصبی و کلافه بلند شدم سمت آشپز خونه

یهو احساس کردم که نزدیک سینم سمت چپم تیر می کشه

مکس کردم

ول کرد

اومدم در یخچال باز کنم احساس کردم دارم عقب عقب میرم

میخواستم به جلو برم اما اینگاری زمین عقب عقب می رفت

بعد همه چی سیاه شد

 

مدتی گذشت

 

به خودم که اومد همه جا تاریک بود

هرچی پلک می زدم جایی رو نمیدیدم

بعد سعی کردم بلند شم اما

پاها م حس نداشت

اصلا اینگاری پا  نداشتم

خواسم دستمو حرکت بدم اما نمی شد

ترسیده بودم

به هر طف که نگا می کردم سیاه بود

داشت گریم می گرفت

 شروع کردم به داد زدن

اما حتی صدای خودم رو نمی شنفتم

بعد به خودم گفتم اینا همش توهم بلند شو

یک دو سه

بعد یهو سعی کردم بلند شم

اما نشد

بعد از کلی کلنجار دیگه خسته شده بودم

همه جا تاریک بود

بازو بسته بودن چشم فایده ای نداشت

تا دلت می خواست تاریک بود

بعد سعی کردم به یاد بیارم چی شد

چه بلایی سرم اومد

اما بی فایده بود

 متوجه یه نقطه نورانی شدم

اول گفتم اشتباس

بعد که نزدیک و نزدیکتر شد

احساس کردم که شعله ای نوری چیزی تو تاریکی داره بهم نزدیک می شه

اون نور هرچی بهم نزدیکتر می شد بزرگتر و نورانی تر می شد

تا آخر دیگه همه جا نور بود و روشنایی

چشمم رو می زد

کلی طول کشید تا به زحمت

پشت اون همه نور پیره مردی رو دیدم

داد زدم کمک کمک

آقا تو رو به خدا دستمو بگیر

با گفتن این جمله نور کمترو کمتر شد

حالا دیگه چهره پیره مرد برام واضح بود

نزدیکم اومد و گفت سلام

گفتم سلام آقا من کجام ؟

خندید

گفتم شما کی هستید ؟

من مردم ؟
باز خندید

گفتم : خنده داره؟

گفت : خیلی

گفتم پس مردم ؟

گفت : بستگی داره ؟

گفتم به چی ؟

گفت به خودت ، فکر می کنی که مرده باشی ؟

گفتم : امیدوارم

وقتی اینو شنید با تعجب گفت ؟

امیدواری که مرده باشی ، این اولین باری که میشنوم

گفتم : آخه زندگی ما ها با مرده ها هیچ فرقی نداره

میدونی حلا فهمیدم من مردم تو هم اومدی منو ببری

تا اومدم بگم که تو باید ..... گفت : اسمت چیه ؟

گفتم : امیر حسین

گفت : نه نه نمیتونه

گفتم : چرا به خدا همه همینو صدام می کنن

گفت: حتما اشتباهی شده

بعد با شتاب بلند شد که بره

گفتم : کجا تو رو به خدا منم ببر با خودت !

گفت: نه واسه چی ؟

گفتم: آخه زندگی چه فایده داره ، به دنیا میای پیر می شی باز میمیری !

گفت : شما بگو ؟
گفتم نیمدونم این سوالی که من پرسیدم

گفت : واسه چی اسرار داری ؟
گفتم : چه فایده زندگی، همش دروغ، فساد، شهوت، قتل، جنایت، تجاوز، خیانت

همه نامرد شدن آدم ها خوبی ها رو فراموش کردن

بعد گفت : چون که از اون دور شدن

گفتم : از کی ؟

گفت : خدا

با تعجب گفتم خدا ؟
گفت مگه به غیر اون هم  کسی هست

بعد همینطور که دور می شد گفت خداحافظ

گفتم وایسا منو هم ببر

همینطور که می رفت گغت : اگه می تونی خوب دنبالم بیا

 

بعد یهو خودم رو وسط آشپز خونه در حالی که خوابم برده بود دیدم

به سختی خودم رو بلند کردم

ساعت 6 صبح بود

 

 

 

+ نوشته شده توسط امیرحسین در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 2:23 |

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را               که به ما سوا فکندی همه سایهٔ هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین                به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند                   چو علی گرفته باشد سرچشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ            به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسكين در خانهٔ علی زن                  كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را

بجز از علی كه گويد به پسر كه قاتل من               چو اسير تست اكنون به اسير كن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجایب                   که علم کند به عالم شهدای کربلا را

نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت           متحيرم چه نامم شه ملك لافتي را

به اميد آنكه شايد برسد به خاك پايت                    چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چه زنم چو نای هر دم زنواي شوق او دم              كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهی            به پيام آشنائي بنوازد آشنا را

به نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب               غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

 

                                                  شهریار

 

امشب نوبت ماست امشب بعد از یک سال این جرات تو می کنم که باهات حرف بزنم

خدایا  تو رو به علی قسمت میدم و یا علی تو رو به خدا که از گناه های ما جوون نا بگذز

ای خدا تو رو به علی قسم لحظه ای ما رو به خودمون وا نذار

ای خدا تو رو به علی قسم راه حق  راه درست رو نشونمون بده

 

 

خداوند به شفاعت علی امشب همه حاجات و رو مستجاب کنه

 

                                                                             اینشاء الله

                                                                                                        یا علی مدد

 

+ نوشته شده توسط امیرحسین در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 20:16 |